تازه تر مثل برگهای جوانی که تازه میرویند و
درخشش آنها چشمگیر هست از این احساس
از ین که تازه به ثمر نشسته ام شادی زایدالوصفی
به من دست میدهد
تازه تازه شدم ، آنقدر لطیف که وقتی دستم میزدی
مثل قطره شبنمی که بر روی برگهایم نشسته اند
مثل باران اشکهایم با کوچکترین واکنشی بر روی
دفترم میریزند. میبارم ، دیگر ابری در آسمان دلم
نیست
ولی بارن هنوز همان صدای عشق تو را به همان
لطافت در دلم جاری میکند.
میبینم حتی خط زدن اسمت در دفتر زندگانیم
نتوانسته خاطره شیرین مهرت را از دلم پاک کند .
قلم برداشتم ، تنها یادگاریت را که عکس تو بود. تنها چند ترانه
و نامه های عاشقانه ات را با تمام توانم سیاه کردم چون شبهای
تاری در ظلمت و تنهایی و تاریکی فقط به تو می اندیشیده بودم
و تنها ماه و ستاره ها که شاهد گریه های بی امان بودند، خط، خط
زدم تا زمانی که به سپیده صبح رسیدم ، انگار دنیا در این خط
تمام میشد
میشد
کار دل ساخته است
در پریشانی این بهت و سکوت
قسم ات میدهم ای آیه عشق
چشم براهم نگدار در حسرت
نگذارم تنها
که من خسته فتادم از پا
نتوانم بگریزم از عشقت
نتوانم بگیرم دستت
چاره ای نیست
ولی ....
دل بریدن سخت است
باران باش بر این کویر تشنه ببار
من کویر تشنه خشکم
آسمانی که هر لحظه خیال باریدن دارد
تشنه ام ِ تشنه
هاله عشق تو مثل ابری است
و من ....
چشم براه باریدن عشقت
کویر دلم ترک خورده
از نبودنت
تر میشود ... زمین بایر دلم با خون
تو ابری گذر نمیکنی بر دشت دلم
بسوی آسمان باز است دستهایم
تا شاید بار دگر بسوی من باز گردی
انتظار واژه غریبی است
واژه ای که روزها شاید هم ماهها ست با آن خو کرفتم
که چقدر سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است
بر انتظارهای من
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو نمیدانم
شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا
میدانم میدانم روزی خواهی آمد
گریان نمیمانم خندانم برای ورودت ای عشق
تنها میگویم همیشه در قلب منی
(تو)
میدانم روزی باز خواهی گشت با یاد خوش لحظات انتظار
و تنهایی به یاد تو
امروز شاهد تبلوری دیگر در رویاهایم شدم
رویاهای سکرآوری که با حضورش در نقطه دور افتاده ای
از قلبم جای بکر و دست نخورده ای را تصاحب کرد
شد جزئی از وجودم
حضور نا شناخته ای که بی تکلف وارد خانه
رویائی من شد و به من پیوست
بی هیچ کلامی
بهار آمد و رفت من هنوز تشنه بوئیدن شکوفه هایی هستم
که در سرزمین تو روئیده بودند
من یاس ها را میپرستم چون پاکترین گلهایی هستند
که در تداوم عشق تو به قلبم کمک میکنند
تازه خودم را از قید خیلی حرفها رها کرده ام
و تنها ترانه ای برای تو
که با تار و پود دلم و مهر تو آمیخته است
میسازم و زندگی میکنم
مینویسم شاید مروری بر گذشته باشد
شاید هم همان عشقی باشد که این چنین به قلبم چنگ انداخته است
نمیدانم چرا ؟
خیلی وقت است احساس تهی بودن میکنم
جاده ها ، فاصله ها ، دیگر به نظرم طولانی نمی آیند
همه چیر بوی یاس و شکوفه میدهد
دویاره منتظر بهارم که بیاید
دوباره شکوفا خواهم شد
انوقت عشق تو با تمام زیبایی به ثمر می نشیند
ِغروب ، غروب غم انگیزی است
همهمه عجیبی در سرم هست
حس غریبی که زبانم از بازگو کردنش عاجز است
در حاشیه از غروب
زانو به بغل
درماتم شیون مرغان دریایی
جز صدای موجهای که عصیان زده هستند
چون طنین خروش خاموشی که از اعماق وجودم
بر میخیزند
ولی به جز سکوت علامت دیگری همراه ندارد
همه چیز در ذهن و در قلبم در وجودم منفجرمیشوند
هر جا نگاه میکنم
تکه ای از وجودم ، تکه ای از احساسم
جلوی دیدگانم دارند جان میدهند
چه آسان همه هستیم را در راه ناشناخته ای
از دست میدهم
این احساسی که هر روز، هر دم
بارها در من تکرار میشوند
راست میگفتند ، خیلی چیزهایی که برای انسان
به سختی به دست آمده
به یک آن از دست میرود
چقدر باید شکیبا بود
دردهای توان فرسای غربت ؛ شکنجه تنهایی
مثل یک غروب غم انگیز
بارها مثل مرگ خورشید
تکرار و تکرار میشوند
تمامی ندارند
دنیای بدون تو
تاریکی ، وحشت ، سکوت
اکنون من مانده ام با قلبی به رنگ خون
با دستان پر از لمس بودنت
زمان تلخ نبودنت را
زمان تلخ نیافتنت را
چطور تحمل کنم
درسکوتی که چون ظلمت شب تیره و سنگین بود
آسمان بارید و بارید
تمام جاده ها را به شوق دیدارت
با بیقراری پیمودم
میخواستم نقش وجود تو را
در تمام زوایای قلبم حک کنم
اما زمانه بیرحم بود
امروز آسمان ابری
اما دیروز روز بهاری همراه با شکوفه ها بودم
هیچ تناسبی با رستن و پرپر شدن وجود ندارد
یک گل چه زود پرپر میشود
انتخاب راه دشواری بین بودن نبودن ها و داشتن و نداشتن هااست
راه سومی هست که همه این کلمات را تخت الشعاع قرار میدهد
گذشتن از انچه از دستش میدهی چون شئ گرانبها که در تمام مدت
حفظش کرده ای و ناگهان میخواهی با یک چشم پوشی بدون هدف
بدون تفکر ، بدون آگاهی ، به دور بیاندازی
شاید هم کمی عجیب به نظر بیاید ، شاید هم غیرعاقلانه
راه سختی است
ولی خاطره ای برای تو باقی میماند که در قلبت جاودانه میماند
انتخاب راه سوم
یا در این راه فنا میشوم یا برای همیشه خاطرات قلم خورده
رادر دفتر خاطراتم حفظ میکنم
قصه هزار یک شب من همیشه نا تمام میمانی
ولی رویایی
با خود میگویم
فردا شب خواهمت یافت
با فصل بهار با شکوفه میایی
با زمستان به یکباره همراه برف میروی
امید نا تمام من
با هر فصلی که بیایی
فکر تو آرام بخش روح نا آرام من است
چه عادلانه
عربت ؛ تنهایی ؛ سکوت
همه اینها را
یک جا به من بخشیده اند
همیشه باور کرده ام
در جایی خواهم روئید.
نمیدانم کجا؟
اما میدانم دستهایم را اگر
در باغچه ای هم بکارم
تهی از هر رویشی خواهد بود
سبز نخواهند شد
و من این را میدانم
اینجا همیشه هوا سرد است
آفتابی نیست
تا بتابد
تو با من نیستی
فردا که بیاید
بادهای سرد خواهند وزید
برگهای مرده را با خود خواهند برد
من پنجره ای برای خود خواهم ساخت
که از ورای آن ببینم
ستاره های کوچکم را
که دانه ؛ دانه نقش می بندند در دل آسمان
پنجره ای را
ببینم که از پشت آن
معصومیت دخترکی را که
صورت مهتابی اش
هاله ای از تجسم یک عشق است
یک پنجره ای که فقط برای شنیدن اسم تو
فریاد خواهم زد
و
پنجره ای که دستهایم
برای باز پس گرفتن
آرزوهایم باشد
در تنگنای ثانیه های فشرده به هم
تمامی فرصتها را از دست داده ام
لحظه ها با صدای شگفت آوری
ناقوس نابودی ام را مینوازند
و من همچنان با بهت و ناباوری
نمیتوانم افکارم را متمرکز کنم
به آن چه که تمام هستیم را
به نابودی میکشاند فکر کنم
میتوانستم تو را به جای تمام کسانی که باید دوستشان میداشتم
و هیچکدامشان را نخواستم بشناسم تا جای تو در قلبم تنگتر
نشود
تو را به جای همه آنها بی تابانه دوستت دارم
حتی تو را به خاطر نخستین گناه که فقط عشق
به خودت بود دوست دارم
اهسته نازنین عشق مرده است
نمی بینی؟ به لطافت رویا
نمی بینی به لطافت گلبرگ
همراه نسیم میرود
آهسته عزیز دل ؛ آهسته
بیقرار باش ؛ اما آرام
فقط در خودت بمیر
این دل دیگر دور انداختنی است
نازکتر از رویا
نشسته ای روبروی من
راز عاشقی را بنهفته ای
در حریر چشمان عاشقت
در ورای طپش قلب نازکت
آهسته دم از عاشقی میزنی
مبادا.....
پاره شود حریر نازک دلت
برون بریزد رازی که در دل نهفته ای
آی چه سخت است
دل سپردن
آی.... چه سخت است عاشق شدن
به همراهی که
عاشق شدن بلد نیست
تو خاموش شدی مثل یک آتش سوزنده در درون من
تنها باقیمانده خاکستر عشق
و ودرست
مثل حبابهای روی آب
با یک لرزش
چه آسان محو شدی
در بی نهایت تکرار زندگی
از خود غافل بودم
من هم همراه تو
در تکرار این لحظه ها نابود شدم
فاصله ها نگذاشتند
دستهایمان از هم جدا ماندند
حتی تبلور عشق هم نتوانست
بر سیاهی بتابد
من و تو جدا ماندیم
حتی بی آن که بدانیم چرا به هم دل بستیم
شروع نا تمام من
سلام تو ، قصه آشنایی ، قصه شیدایی
قصه عشق و دلداگی
قصه غم و انتظار
قصه جدایی بود
حکایت من و تو
پایان خوشی نداشت
من و تو جدا ماندیم زهم
بی آن که بدانیم
چگونه به هم دل بستیم
در شبهایی که نه ماه است و نه ستاره
فقط ابر است و باران
انتظار زندگیم را به تباهی میکشاند
این چکه چکه ُ اشکهای من
تکه ، تکه شده روح و جسم من است
که میبارند
تو چشمهایت را بر روی همه چیز بستی
حتی عشق
و من
این سکوت جانم را میفرساید
خدایا
کجا خواهد نشست
بعد از این
شاپرک نازک خیال عشق
جای او در سینه سرد و خاموش نیست
او خود چو آتش است
سینه ای میخواهد
به گرمی خورشید
برای تداوم زندگی
تا
به زندگی حیات جاودانه دهد
اگر لحظه ای درنگ کنم
بی خبر ترکم کند
بی حضور او
روز مرگم فرا خواهد رسید
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ، ایدوست وفادار تو بودم
بگذار بدین گونه وفادار بمیرم
غروبها
غم مبهمی به دلم چنگ میزند
نمیدانم انتظار این چنین بیقرارم میکند
یا غم از دست دادنت؟
غوغایی است در دل
با همهمه دنیا به هم می آمیزند
ساز ناخوشایندی مینوازند
که بی اختیار
اشکم را سرازیر میکند
انگار تمام دنیا در وجودت خلاصه میشود
گرمای وجودت را درپرتو کمرنگ آفتاب
با همه وجودم حس میکنم
دلم میخواهد با تو باشم ؛ فقط با تو
آفتاب که غروب میکند
سایه تو را هم از دست میدهم
میماند تاریکی مطلق و تنهایی
دلم میخواهد برای همیشه من هم در این غروب
به ابدیت می پیوستم
دلم میخواهد
هر روز در غروبهای انتظار
به دیدارم بیایی
مادر
فقط یکبار ؛ آرزوی دیدارت
تا ابد روزگارم را به غروبی غم انگیز مبدل کرده
ایکاش میتوانستم زمان را بر میگرداندم
بر میگرداندم نگه میداشتم
به زمانی که جز امید یک نگاه
قلبهایمان را به هم پیوند میداد
ایکاش تمام این حسرتها
یکباره مثل آواری فرو میریخت
برای همیشه رویاها را مدفون میکرد
ایکاش
امروز دیگر هیچ نیستم
تمام اندیشه هایم
یک دنیا حسرت شد
تو را ستايش ميكردم و امروز؛ چه نا اميدانه به اين فكر كه تمام
هستي مرا تسخير كرده بود نگاه ميكنم. چرا؟ مگر تو چي داشتي
كه ميخواستم تو را خداي انديشه هايم كنم؟ مگر چي بودي كه اين
قدر برايت وجهه گذاشته بودم كه در هر تفكري تو را پيشقدم و منفك
از هر آلاليشي ميدانستم. الان مدت زمان مديدي است كه فكر ميكنم
زمان را با بودن تو در نورديده ام. ايام گذشته هيچ ارتباطي با بودن
يا نبودن من نداشته. همه انديشه هايم در با تو بودن به فكرم خطور
كرده است.
اين كه تو را تا اين حد در زندگيم گرامي داشته ام ؛ گاهي فكر ميكنم كه
چه فكر عبثي ؛ و گاهي هم نه ؛ از اين كه تو را تا اين حد در زندگيم
گرامي داشته ام حس غريبي به من دست ميدهد. نميتوانم بگويم حس
خوش ايندي نيست؛ چون فكر ميكنم تو هميشه در فكرم ادمي بودي
كه هميشه ستايشت كرده ام .
حالا همه اين فكرهاي خوب را ميخواهم به يكباره از ذهنم دور بريزم
چون بسته كاغذ باطله اي كه بايد دور ريخته شود.
بعد افسوس ...افسوس ... با خودم مي انديشم ؛ حيف كه چقدر دير آگاه
شدم ؛ چقدر دير شده بود.

